خرید بک لینک

همین که نام مرا میبرند میگریم

چارپاره ای برای بانو ام البنین(س)

دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم

دوباره گفتم: جان تو و حسین، پسر!

دوباره گفتم و گفتی: "به روی چشم عزیز!"

فدای چشمت، چشم تو بی بلا مادر

مدام بر لب من "ان یکاد" و "چارقل" است

که چشم بد ز رخت دور بهتر از جانم!

بدون خُود و زره نشنوم به صف زده ای

اگرچه من هم "جوشن کبیر" میخوانم

...

شنیده ام که خودت یک تنه سپاه شدی

شنیده ام که علم بر زمین نمی افتاد

شنیده ام که به آب فرات لب نزدی

فدای تشنگی ات ...شیر من حلالت باد

بگو چه شد لب آن رود، رود تشنه من!

بگو چه شد لب آن رود، ماه کامل من!

بگو که در غم تو رود رود گریه کنم

کدام دست تو را چید میوه دل من!

بگو بگو که به چشمت چه چشم زخم رسید؟

که بود تیر بر آن ابروی کمانی زد؟

بگو بگو که بدانم چه آمده به سرت

بگو بگو که بدانم چه بر سرم آمد

...

همین که نام مرا میبرند میگریم

از این به بعد من و آه و چشم تر شده ای

چه نام مرثیه واری ست "مادر پسران"

برای مادر تنهای بی پسر شده ای

چند شعر عاشورایی دیگر

سیب سرخی سر نیزه ست...

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

باید امروز به غوغای قیامت برسم

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز

اینچنین کال نمانم به شهادت برسم

نماز شام غریبان...

ما را نمانده است دگر وقت گفتگو

تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

از خار،گرچه گرد حرم پاک کرده ای

تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو...

خون گوشواره ها زده بر گوشهایمان

صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

تنها گذاشتیم تنت را و می رویم

اما سر تو همسفر ماست کو به کو

بی تاب نیستیم...خداحافظت پدر!

بی آب نیستیم ...خداحافظت عمو!

ای کاش...

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود

این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود!

ای کاش این روایت پرغم سند نداشت

بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود

ای کاش گرگ تاخته بر یوسف حجاز

مانند گرگ قصه کنعان دروغ بود!

حیف از شکوفه ها و دریغ از بهار...کاش

برجان باغ داغ زمستان دروغ بود...

جعفر صابری:

زنده باد آماندا...

دوست نکته سنجی با دلخوری میگفت نه اینکه من بگویم ماندلا انسان بدی است اما عجیب ملتی هستیم که خودی را فراموش کرده ایم و نمی بینیم ،ماندلا انسانی بود که برای مبارزه با آپارتا سی سال زندان را تحمل کرد و همین اواخر در سن بیش از نود سالگی بیمار شد ازبس مردم زیر پنجره بیمارستان فریاد زدند زنده باد ماندلا جان دوباره گرفت و به آغوش مردم پیوست ...ما هم داشتیم مردانی که سالها بیشتر از ماندلا در زندان ستم شاهی ماندند و فریاد استقلال بر آوردند مردانی چون صفر خان قهرمانی ،این روزها صحبت از استقلال و ایستادگی در مقابل ظلم می شود ،شایسته است که به یاد زنان و مردانی باشیم که سالها در مقابل ظلم ایستادند و سر خم نکردند در این میان فرد فرد ملت شریف ایرانمان را هم می توانیم مثال بیاوریم چراکه سالهاست در مقابل تمام فشار های جهانی و تحریم ها ،جنگ و ترور ها ایستادگی کرده اند .

زمان دفاع مقدس کم نبود بازداشتگاههایی که اسرای ایرانی را بطور مخفیانه دولت عراق به دور از چشم ماموران صلیب سرخ مخفی کرده بود و از کمترین امکانات انسانی هم بی بهره بودند .آن روز ها یکی از هنرمندان رفته از وطن بعنوان میهمان برای اجرای برنامه و دعوت از این اسرا برای پیوستن به دشمن به این گونه بازداشتگاهها دعوت می شده او بعد از شناسائی و فیلمبرداری از مکان ،بطور محرمانه این اطلاعات را در اختیار ماموران صلیب سرخ جهانی قرار می داد و از این راه چند بازداشتگاه اسرای ایرانی شناسی شده بود...

دوستی می گفت : مرد میانسالی در میان هیئت ما بود که گاهی با رفتار و منش و سادگیش باعث خنده و شادی دیگران می شد ،یک شب وقتی شام هیئت را دادیم خودمانی ها نشستیم تا شام بخوریم مردی هم رسید که تصمیم گرفتیم به او هم شام بدهیم مرد عجیبی بود و بسیار ژنده پوش بود طوری که در کنار سفره دور از ما نشست و مشغول شام خوردن شد من به او نگاه می کردم که در حال جمع کردن نانهای داخل سفره بود و ته مانده غذا ها را جمع می کرد چند نفری هم نیم نگاهی به او کردند اما همین مرد میانسال دوستمان ،شروع به درآوردن حرکات مسخره ای کرد ،طوری که حواس همه ی ما را به خود جلب نمود...ما می خندیدیم و لی من ناراحت شدم ...بعد از اینکه همه رفتند به او گفتم عمو سن و سالی از تو گذشته این رفتار و منش زشته تو بچه بزرگ داری و مرد کاملی هستی کاری نکن که دیگران به تو بخندند...این چه کاری بود سر سفره می کردی...سرش را پائین انداخت و آرام گفت پسرم حق با توست تو جای پسر من هستی اما دیدی آن مرد نیاز مند خجالت می کشید دست در سفره کند و نان ها را جمع کند من این کار ها را کردم تا حواس شما را به خود جلب کنم او خجالت نکشد و راحت کارش را انجام دهد شما به من میخندیدید بهتر بود تا او خجالت بکشد...

ما کجا هستیم در کنار خود چه انسانهایی را می بینیم و بهتر بگو یم نمی بینیم...

شهید شریفی نیا جوان ساده و لاغر اندامی بود که با چهره بورش نورانی به نظر می رسید در میان بچه هایی که سال 1362 با خود به جبهه می بردم او قاری قرآن و یکی از بچه های گروه سرود بود...جا نماز کوچکی داشت که تسبیح ریزی درونش بود و فقط برای ذکر بعد از نماز از جا نمازش بیرون می آورد وقتی پرسیدم چرا ؟گفت: این جان دارد و دلش می خواهد بعد از نماز برای ذکر دستم بگیرمش نه برای تفریح و ...شریفی نیا کمتر از دو سال بعد شهید شد و لی درسی که به من داد هرگز فراموشم نشد چراکه دانستم همه ی اجسام اطرافم جان دارند و برای رفاه حال ما در اختیار ما قرار گرفته اند .

جای تعجب دارد که جوان ایرانی عکس چگووارا را در اتاق خودش نصب می کند و خوب می شناسدش اما ستار خان و باقر خان را نمی شناسد و یا کلنل محمدتقی خان پسیان را به یاد نمی اورد و یا دیگرشیران ایران زمینش را...

به یاد شیرمردان و دلیر زنانی که هر روز وهرساعت برای استقلال کشورمان از جانشان هم دریغ نکردند...

جعفر صابری

Colonel pesian.JPG

جعفر صابری:سرمقاله ۳۲۶

صورتش از خجالت سرخ شد!

معقول پیش از این حرمتها حفظ میشد ...کوچیک و بزرگی بود ،راست و دروغی بود !حلال و حرامی بود ،حق الناسی بود !بچه ها یاد می گرفتند که آب از کوچیکتر و چای از بزرگ تر باید باشه...اگه کسی کاری میکرد و می فهمید غلطه از تاب خجالت صورتش سرخ میشد و سرش را پائین می انداخت و خیس عرق میشد و خجالت می کشید ...خیلی وقته که لااقل من این جوری سرخ شدن را ندیدم نمی دانم شما چطور؟

استاد عزیزم زنده یاد پرویز شهریاری را برای سخنرانی در یکی از دانشگاهای معتبر دعوت کرده بودند وقتی ماشینی را که برای بردن ما فرستاده بودند را دیدم دلم گرفت پیکان درب و داغونی بود که در طول مسیر خیلی خشک و گرم بود...وقتی رسیدیم با ناراحتی گفتم این چه ماشینی بود و...اما استاد لبخندی زد و گفت اما راننده خوبی داشت انسان وارسته ای بود و از خوبی های راننده و خوش صحبتی او گفت...تمام وجودم خیس عرق شرم شد و صورتم سرخ ...داشتم از درون می سوختم ...خجالت می کشیدم در چشم استاد نگاه کنم ...چرا که من ماشین را دیده بودم و او انسان را ...استاد فهمید و برای دلداری خاطره ای برایم بیان کرد:او از روزهایی گفت که می توانست از کشور برود و لی چون عاشق وطن بود ماند و برخلاف خیلی ها سعی کرد در کنار مردمش بماند و خود را از مردم می دانست ...تعریف می کرد روزی در یکی از مترو های کشور کانادا نوازنده جوانی را دیده بود که تار میزند و ایرانی است از او پرس و جو کرده بود جوان گفته بود مهندس مکانیک است و در کانا دا زندگی میکند...در پاسخ استاد شهریاری که در این کشور غربت چه می خواهی جوان گفته بود همان چیزی که فرزندان تو می خواهند و مانده اند! استاد میگفت :از خجالت سرخ شدم وبا خود عهد کردم به کسی نگویم چرا از ایران رفته ای و یا می خواهی بروی...

فرزندان ما پرخاشگر شدند ،داد میزنند ،وقتی کار زشتی می کنند خجالت نمی کشند!

اگر ما بگیم میگن باز حرفهای تکراری باز ادای مسلمانان را در می آورند و باز میگن کار استکبار جهانی...اماخدا وکیلی خودتون بنشینید چند دقیقه فکر کنید ...وقتی بچه شما ساکت کنار کامپیوتر ش می شینه و بازی میکنه نگاه کردید چه بازی داره میکنه؟اون داره بازی میکنه و هر مرحله که یکی را میکشه اسلحه جدید به اسلحه هاش اضافه میشه و جایزه می گیره ...این یه جورشه و یا وقتی قهر مان بازیش برنده میشه میره تو رختکن، چند تا خانم میان و میرن ماساژش میدن و بعد براش تو حموم لخت میشن!این بازی ها که بچه من و یا تو در سکوت ساعت ها بازی می کنند به نظر شما چیزی به اسم خجالت و سرخ شدن براش میزاره!

از صدا و سیمای خودمان چیزی نگیم بهتره یه وقتهایی باید بگیم صد مرتبه شکر از برنامه های ماهواره و کارتونهای آنطرف آب...ادبیات غلط و کارشناسی نشده گاه چنان مخرب است که سالها طول می کشد تا آسیبهای وارده را ترمیم کرد...برای نمونه وقتی بچه ها برای برنامه زنده به تلویزیون و استودیو های برنامه ساز دعوت می شوند دقت می شود که موی سرشان را ژل نزده باشند و یا بلوزشان آرم های خارجی نداشته باشد و حتی بلوز ها را در صورت امکان پشت و رو می نمایند والدین باید از بدو ورودشان به سازمان صدا و سیما دارای پوشش مناسب باشند که همه منطقی و بسیار شایسته است اما...سوال این است آیا ادبیات و روش برخورد مجری برنامه و گویش او نیز کنترل می شود؟ برای نمونه به مجری خانم برنامه ی کودکان آن یکی مجری بگوید چه قشنگ شدی و طاووس شدی چه معنا و چه جایگاهی در برنامه زنده کودکان دارد؟

ما می گو ئیم چرا که لازم می دانیم اگر قرار است دقت در همه موارد صورت گیرد در تمام موارد صورت گیرد...

شایان ذکر است این گونه موارد به مسئولین مربوطه نیز گفته شده .هیچ کس با شادی و خنده مخالف نیست امّا به چه قیمتی و با چه اد بیاتی! این جای تأمل دارد ، در تئاتر هایی که با عنوان تئاتر خانوادگی و شاد و زنده در بعضی از تالار های همین کلانشهرمان اجرا می شود ،ادب و رفتار و منشی دیده می شود که زشت ترین برنامه های ماهواره نیز در نشان دادن آن صحنه ها مراعات می نمایند...همین صدا و سیمای خودمان اگر انصاف داشته باشیم بیشتر فیلم های سینمایی خارجی را با تغییر دادن اساسی سناریو و تصویر چنان تغییر می دهند که مخاطب بزرگسال حتی اگر آن فیلم را دیده باشد برایش تاز گی دارد...

این گونه ادبیات وبرنامه ها هستند که نتیجه اش این می شود که دیگر در مقابل رفتار زشت و شرم آور کسی سرخ نمی شود و در واقع از ماست که بر ماست.

به امید دقت لازم من ،شما و مسئولین زیربط...

جعفر صابری

جعفر صابری خیمه سرمقاله

۳۲۴

خیمه

دلم خیلی گرفته ...ماندم چی بگم !از کودکی مادرم به ما میگفت:بترس از کسی که از خدا نمی ترسه!وقتی گفتم سپردمت به همان حضرت معصومه که داری میری پیشش .گفت یکی کمه بسپر به همه اهل بیت !من مثل پیر زنها نفرین نمی کنم عمل می کنم...وای چی بگم این که به قول خودش بیشتراز سی سال نوکری اهل بیت را کرده اینه،وای به حال اونایی که اساساً اهل بیت را نمی شناسند. این که خودش مثل روز براش روشنه، داره حقیقت را حاشا می کنه وای به حال دیگران...یه جایی خوانده بودم که بترسید از کسی که جز خدا پناهی نداره ...میشه مثل خودش بود میشه اما این جوری بودن به نطفه آدم برمیگرده، به لقمه حلال برمیگرده، به شیر مادر ی که خوردی، و من این طور نمی تونم باشم نه من ،که خیلی ها نمی تونن اینطوری باشند ...کم نیستند آدمهایی که حتی مسلمان نیستند اما هرگز پا رو حق نمی گذارند فرق نمی کنه چه زن باشند و چه مرد ...گاهی وقتها خیلی از زنها قول و مردانگیشان از هزارتا به ظاهر مرد بیشتره...یه عمر ما از مادروپدرامون یاد گرفتیم که درستکار باشیم مال مردم را نخوریم دروغ نگیم و بعد پا منبر ها نشستیم دیدیم و شنیدیم که اهل بیت هم همین حرفها را زدند ما این راه را انتخاب کردیم شاید به نظر خیلی ها سادگی و بچگی باشه شاید حماقت باشه اما میگیم انسان از درستی و راستی کم نمی آره همه جای دنیا آدمها با درستی و راستی زندگی بهتری دارند .راستی و درستی ...ماشنیده بودیم که امام اول شیعیان زمانی که خلیفه بود، با کسی که دزد زره اش بود رفت پیش قاضی و قاضی حق را به یهودی داد. ما اینها را دیدیم ما اینها را شنیدیم و چی بگم ...ما دیدیم و شنیدیم آدمهایی که عرق می خوردند ولی راست حرف میزدند ما دیدیم آدمهای که اسم اهل بیت را که می شنیدند اشک تو چشمهاشون حلقه می زد و از گناه نکرده بدنشون می لرزید...ما دیدیم گُنده لاتهای شهرمون که وسط هیئت بچه کوچولوها چراغ مهتابی دست میگرفت و به پهنای صورتش اشک می ریخت تا حسین ببینه و روز محشر شفاعتش رو کنه...اونی که میاد دروغ میگه حق را ناحق میکنه خودش که می دونه من چی بگم...دنیا با تمام بزرگیش و عمر با تمام بلندیش خیلی کوچیکه و خیلی کوتاه است اگر کسی بفهمه ...میگن آدم نجس آدم جنوب نباید وارد مسجد بشه من میگم آدم مال مردم خور آدم دروغگو آدم ریا کار آدمی که میدونه حق الناس به گردنشه نباید وارد خیمه حسین بشه...فکر میکنه میتونه طلب عفو بکنه !نمیشه نه نمی شه ...علم و خیمه بزرگ ،طبل و سنج صدا دار اکو، بلندگوی قوی مداح و روضه خوان با کلاس گوسفند و گاو حتی شتر قربونی، شام و نهار زیاد هیچ کدام نمی تونه ذره ای از حق الناس را بپوشونه و وای به حال کسانی که می دونند و بی تفاوت هستند میدونند حق مسلمان نه، انسانی داره توسط شخصی که میشناسند به ناحق ضایع می شه و سکوت می کنند ...بله داستان کربلا و خیمه سوزی حسین به همین سادگی دروغ نیست یه بابایی که همه میدونستند حق با اوست روز روشن حقش ناحق شد و خیلی ها سکوت کردند سکوت این جماعت به آن ظالم قدرت داد و زن و بچه آن مظلوم را به درد و رنج انداخت حالا شما بروید گوسفند سرببرید روضه گوش کنید و اشک بریزید ...حسین حسن کنید و دعا کنید تا مشکلاتتون حل بشه ...امید داشته باشید که خدا کمکتون می کنه و امام حسین شفاعتتون را میکنه و یا ...من میگم کمی بیندیشیم !خیمه امام حسین جای مرداست ،جای آدمهایی است که اگه ناله میکنند حسین جان کاش بودیم روز عاشورا و حق تو میگرفتیم و یاریت می کردیم باید شب که می خوابند کمی به رفتارشون فکر کنند به همسایه بغلی خانه شون که یتیمی هست و یا زندانی به ناحق در بند افتاده ای، و یا خانواده آبرو داری که برای خرج جهیزیه و یا عروسی بچه اش مانده .این که میگیم حُر از لشکر یزید جدا شد و آمد خدمت حسین به سادگی یه کلام نیست حُر می تونست جای شمر حکومت ری را قبول کنه ولی دست رد زد به سینه خوشبختی دنیا و رفت تا باخونش ارادتش رو به اهل بیت نشان بده علم نداشت لشکر نداشت گوسفند نداشت مداح و روضه خوان نداشت خیمه آنچنانی نداشت یه جون داشت که به عنوان اولین شهید کربلا نثار امامش کرد و این شد که حسین (ع) گفت مادرت چه خوب نام حُر را بر تو نهاد...آی اونایی که میخوان مثل حُر زندگی کنند آی اونایی که اگه حُر نیستند لااقل مثل زینب صدای حق را فریاد میزنند و از حق دفا ع می کنند.خوشا به حال هیئتی و عزاداری که بیش از هر چیز به فکر همسایه اش و همشهریانش و هموطنش هست صدای مداحی ضبط ماشینش را زیاد نمی کنه کد عزاداری پشت خط گوشیش نمی زاره تا بگه ما خیلی عزاداریم ...قرار نیست عزاداری کنیم قرار شاگردی کنیم قرار رسم و منش اهل بیت را دنبال کنیم !

ورود به خیمه ،آدابی داره که تا آن آداب را یاد نگیریم علم کردن خیمه دل خوشی بیش نیست .ما میگیم عزاداری شما قبول ،اما شما خودتون بسنجید کجای این عزاداری هستید...تو میدون هفت تیر تهران روز تاسوعا صدها نفر از اقلیت های مذهبی می آن که حاجت گرفتند و دلاشون عاشق حسین (ع) و اهل بیت هست هیچ علمی و طبلی و یا سنجی هم ندارند بعضیاشون هم حجاب درست و حسابی ندارند اما عاشق هستند و عاشقانه آمدند ...وای به حال من و تو مسلمون درگیر ظاهر وفریب! خوشا به حال عزادارای واقعی انسانهای درست ...

تو کوچه ما و یا شاید بیشتر کوچه ها همیشه قبل از بزرگترها چند تا بچه هیئتشون علم میشه...خیمه میزنند با چادر سیاه مادرشون که به هم گره زدند یه پرچم بر میدارند و راه میفتند سینه میزنند بلند گو ندارند طبل بزرگ ندارند کسی براشون گوسفند و گاو زمین نمی زنه اما اونها راه میفتند زیر بارون خیمشون سقف درستی نداره فرش زیر پاشون خیس میشه،تنشون خیس میشه ولی راه میفتند مداحشون هنوز بلد نیست درست بخونه اما میخونه حسین را درست هجی میکنه بقیه هم همین را بلدند و میگن حسین همین و اینا هستند که پاکند دلاشون نیّت هاشون عشقاشون ...درست مثل دیروز و پریروز من یا تو، چی شد که گم شدیم رفتیم به فکر تهیه لوازم ظاهری برای هیئت و دلامون سیاه شد...به خودمون بیاییم هنوز دیر نشده....

زنده یاد استاد پرویز شهریاری که زرتشتی بود از زمان ستم شاهی میگفت : از زمانی که به زندان افتاده بود و بعد از ساعت ها شکنجه وقتی به داخل سلول تاریک و سیاهش آمده بود می بینه یه نفر براش یه نخ سیگار و یه استکان چای میاره در تاریکی نمی شناسدش اما زندان بانی به نام ساقی بوده ،ساقی به او میگوید فردا حاضر باش می برمت دادگاه...شهریاری باتعجب به این فکر میکنه که چرا دادگاه به این زودی ...فردا ساقی به همراه یک نفر دیگر شهریاری را میبرند بیرون از زندان و در یکی از خیابانهای نزدیک خانه شهریاری جیپ زندان را نگه می دارد و رو به شهریاری میگوید برو و بعد از سه ساعت برگرد همین جا هفته گذشته وقتی همسرت آمده بود زندان ملاقاتت ازمشکلات مالیش گفت و تو گفتی مقداری پول در یک بانک درحسابت هست برو بگیر بده به زنت خدا را خوش نمی آید زن جوان در این شهر بزرگ بدون پول باشد،من منتظرت هستم!شهریاری با تعجب و کمی نگرانی مانده بود ه که چرا او این کار را می کند و شاید تله باشد اما رفتم چاره ای نداشتم خود را به خدا سپردم به خانه رسیدم همسرم را دیدم رفتیم بانک پول را گرفتم و به او دادم و بعد سر قرار رفتم و ساقی مرا برگرداند زندان..شهریاری میگفت در مسیر راه ساقی از حسین و حُر برایش حرف زده و اینکه او عاشق حسین است...

استا د حجت الاسلام والمسلمین قرائتی تعریف می کرد زمان ستم شاهی ماموران زندان مارا کتک می زدند و میگفتند حاج آقا مارا ببخشید می دانیم حق باشماست اما می خواهیم همین لقمه نانی که برای زن و فرزندانمان می بریم حلال باشد !

چه کسانی به حلال و حرام و خدا و اهل بیت اعتقاد دارند و ماچقدر اعتقاد داریم!

جعفر صابری

سکانس اول

به بهانه چاپ ماه نامه سینما آشتی

هفته نامه همسر در آستانه هفدهمین سال تولدش در تعاملی که با اداره کل مطالعات و توسعه دانش و مهارت های سینمایی، سازمان سینمایی کشور داشت برآن شد تا از این پس ماهی یک بار به کنکاش در خصوص بر نامه های سینما ،تلویزیون بخصوص و دیگر هنر ها بسته به موضوع بپردازد .بی شک شناخت مشکلات و مطرح نمودن راه کار های هنری کاری بس دشوار است که حضور کارشناسان و متصدیان امور خود را طلب می نماید اما از آنجا که موسسه فر هنگی هنری آشتی از اولین مراکز آموزشی سینمایی کشور بوده و در واقع اولین هنرستان هنری غیر انتفاعی را سالها پیش دایر نموده شاید بتواند به بکار گیری تمام تجربه و تخصوص همکاران درمحیطی تحقیقاتی و علمی بانی این حرکت سالم و لازم باشد تا خانواده های ایرانی و اهل هنر بیش از پیش با هنر بویژه سینما آشتی نمایند .جای خالی مطبوعات هنری فراخور خانواده ها سالهاست که احساس می شود کدام آموزشگاه بهتر است،کدام فیلم دیدنی تر است ،چرا باید به سینما برویم و یا چرا تاتر دیدنش خالی از لطف نیست همه و همه اهدافی است که مارا وداشت تا در این راه گام بر داریم امید وار هستیم با حضور شایسته جناب آقای دکتر ایوبی ریاست محترم سازمان سینمایی وزارت فر هنگ و ارشاد اسلامی و راهنمایی های ایشان گامهای ارزشمندی را برداریم ،ما در این راه چشم امید مان به یاری فرد فرد شما عزیزان نیز می باشد بخصوص همکاران خوب سینمایی مان و از جمله مراکز آموزشی و هنری سراسر کشور .به امید بهبود هر چه روز افزون صنعت سینمای ایران...

ارادتمند

جعفر صابری


برچسب: نویسنده: لایو تاريخ: شنبه 25 آبان 1392 ساعت: 18:15

صفحه بندی