
تویه یه شهر بازی یه پسره سیاه پوست به مرد بادکنک فروشی نگاه میکرد...
از قرار معلوم بادکنک فروش،فروشنده ی مهربونی بود....
بادکنک فروش یه بادکنک قرمز رو رها کرد تا تو آسمون اوج بگیره و اینجوری تعداد زیادی از مشتری ها رو جذب خودش کرد...
بعد دوباره بادکنکهایی به رنگ آبی ،بعد زرد،وبعداز اونها یک بادکنک سفید رو رها کرد... و بادکنکها توی آسمون آبی بالا و بالا تر میرفتن...
خیلی جلوه ی زیبایی بود... بادکنکها انقدر اوج گرفتن تا نا پدید شدن...
پسرک سیاهپوست هنوزبه تماشا ایستاده بود... و به بادکنک سیاه خیره شده بود... پس از چند لحظه با لحن ساده و کودکانه ی خودش از بادکنک فروش پرسید...
{ آقا: اگه بادکنک سیاه رو رها میکردید بالا تر میرفت...!!؟؟ }
مرد بادکنک فروش لبخند دلنشینی زد وبا دندان، نخی که بادکنک سیاه رو نگه داشته بود برید...! و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت...
مرد باد کنک فروش به پسر کوچولو گفت...
{ اون چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک میشه رنگ اون نیست بلکه چیزیه که در درون بادکنک قرار داره...}
برچسب:
نویسنده: لایو